تبليغاتX
پارمیدا و زهرا

پارمیدا و زهرا

شیطونی های پارمیدا و زهرا

بعضی از شیطونی های زهرا خانومی

سلام عزیزان

این پست متعلق به گوشه ای از شیطونی های زهرا خانومیه!!!!

اول از همه بگم که این زهرا جون ما علاقه بیش از اندازه ای به مامانم دارهدر مقابل مامانم هم زهرا و هم پارمیدا رو دوست داره اونم هواااااااارتااااااااا!!!!

یه روز که زهرا با باباش یعنی دادشم اومدن خونمون من دم در منتظر ورود خانوم خانوما بودم کلی هم ژانگولر بازی درآوردم ولی این بی انصاف دریغ از یک ذره توجه به من مامانمو دید جعغ و داد خنده پرید بغل مامانم اینجا بود که بنده توسط یه فسقلی ضایع شدمداداشم هم کلی مسخره ام کرد!!!

از غذا خوردن این کوشولو خانوم بگم که تا چشمش به سفره میافته سریع و خوشگل میشینه سر سفره و میگه (ام) یعنی منم غذا می خوامبعدش برنجش رو دونه دونه می خوره که  تموم کردنش یه چند ساعتی طول می کشه البته در حین اینکه خودش غذا می خوره مامانش هم بهش غذا میده!!!!!!وقتی هم که غذا خوردنش تموم میشه همه جا رو به گند کشیده!

هر وقت هم که آب می خواد میره تو آشپزخونه و میگه آپپپپپ!!

زهرا عاشق اینه که پای کامپیوتر من بشینه و با دکمه power بازی کنه یعنی همش خاموش روشنش کنه خودم می دونه آخرش این زبون بسته منفجر میشهبعد از اتمام کارش یه لبخند مرموز هم میزنهاونجاست که دیونه اش میشم بغلش می کنم اینقدر بوسش می کنم که جیغش در میاد!کامپیوتر خونه خودشون که داغون شده!!

اینم چند تا عکس از زهرا کوشولو!!!!

این عکس بچه گی های زهراجونه(هر چند که الان هم بچه اس ولی منظورم اینه که مال چند ماهگیشه )!!!!!!!

این عکس هم محرم ۸۷

و این عکس هم اگه اشتباه نکنم اسفند ۸۷ بایستی باشه

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 18:19  توسط خاله , عمه مهسا  | 

ماه رمضان مبارک

 

سلام به همه دوستان گلم

ماه رمضان مبارک امیدوارم ماه پربرکتی داشته باشید

سر سفره افطار ما رو هم از دعای خیرتون بهره مند کنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 21:41  توسط خاله , عمه مهسا  | 

مسافرت تبریز از زبان پارمیدا شیطون!!!!!!

سلام عزیزان

تو این پست می خوام مسافرت تبریز رو از زبان پارمیدا تعریف کنم!!!!!!!!!!!!

ماجرا از اونجا شروع شد که عمو بابایی عمل کرده بود و بابایی باید می رفت که عموش رو ببینه ولی دلش هم واسه مامانش اینا یعنی اعظم جون(مامان بابایی).عمو علی جونم.عمه حبیبه.پانیذ دختر عمه ام و عمه شبنم که من لنا صداش می کنمتنگ شده بود.

تا فهمیدم که می خوایم بریم تبریز خونه اعظم جون اینا گفتم که از این به بعد منو میچیکو صدا کنید سرعت عملو می بینید

قرار شد صبح ساعت ۳ حرکت کنیم که ساعت ۴ حرکت کردیم سریع رفتم تو اتاقم یعنی اتاق عروسک ها یه چند تا لباس گذاشتم تو کیفم و گفتم بریم من آماده ام!!!!!!که بعد مامانی خودش واسم لباسامو مرتب کرد

اون شب بابایی رفت یه خورده بخوابه منم که خیییییلیییییی مراعاتشو کردم که بخوابه فقط یه چند دفعه ای رفتم تو اتاقش و اوومدم بیرون بیچاره بابایی هیچی نمی گفت میبینید چه بابایی خوبی دارم دوسش دارم هوارتااااااااااااااااااا

از بین عروسک های بی شمارم سفید برف و اخمو و دکتر رو انتخاب کردم ببرم که به عمو علی و لنا جون نشون بدم!!! وای که من چقدر عموم رو دوست دارم عاااااااشقشششم!!!!

بالاخره من و مامانی و بابایی و خاله مهسا رفتیییییم

مامانی به بابایی گفت که دم یه داروخونه وایسه که مامانی کار داره منم که همچین شیطنتم گل کرده بود می گفتم من چسب زخم می خواااااام

داروخونه ها تعطیل بودن مامانی هم قیدشو زد ولی من که دست بردار نبودم

تا بالاخره بابایی منو قانع کرد که رسیدیم واسم میخره می دونستم که وعده سر خرمنه ها واسه این که من دیگه چسب زخم نخوام اصلا" خودمم نمی دونم این چسب رو واسه چی می خواستم ولی هر چی بود فکر کنم نیتم خیر بود!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه تو راه منو خواهرم مهسا(خاله مهسا) یه جورایی تو سرو کله همدیگه می زدیم تا این که هر دو تامون خوابیدیم مامانی هم که می بینه من پتموم روم نکشیدم و می ترسه که جلو باد کولر ماشین سرما بخورم کمر بند ایمنیشو باز می کنه که پتو رو رو من بکشه دیگه یادش میره که دوباره ببنده که آقا پلیسه متوجه شد و بابایی رو جریمه کردآخی طفلکی بابایی

منم که تو ماشین حوصله ام سر رفته بود همش بهونه می گرفتم که کی می رسیم!!!!!!بالاخره رسیدیم وای دل تو دلم نبود که عموم رو ببنیم به نوبت بغل همه پریدم بوسم کردن بوسشون کردم!!!!!

وای که تو این چند روز که تبریز بودیم چقدر به من خوش گذشت تا اینکه یه روز تو حیاط خونه اعظم جون خوردم زمین منم که نازک نارنجی آی که چقدر جیغ زدم گریه کردم همه دورو ورمو گرفته بودن منم سفت مری جون( مامانمو می گم) چسبیده بودم!!!!!ولی کلی حال کردم همه نگرانم بودن

عمو علی هم واسه اینکه منو ساکت کنه سرگرمم کنه خاطرات مجروح شدن بچگیاشو تعریف می کرد کلی خندیدم منم که یه خورده بدجنس عمو رو مجبور می کردم که ماجراها رو عملی واسم انجام بده یه صحنه که عمو وقتی بچه بود از رو بوفه میافته پایین فکر کنم نزدیک به ۶ بار عمو علی رو مجبور کردم که از رو بوفه خودشو پرت کنه پایین

اینم از این

یه روز که با مامانی و بابایی عمو علی اعظم جون و عمه حبیبه رفتیم خونه عمو بابایی ملاقات وای اونا که از دیدن من ذوق زده شده بودن اینقدر منو بوس کردن تو بغلشون فشار دادن که حالت تهوع بهم دست داد آخه ماله اون همه فشار بوووود ولی همشونو دوست دارم خیلی خوب و مهربون بودن

برگشتنی عمو علی همش تخمه می خورد منم هر چی گفتم عمو جون نکن نخور اشتهات کور میشه ها اونوقت نمی تونی شام بخوری ولی گوش نمی داد بعد می گن ما بچه ها حرف گوش کن نیست اینم شد عدالت هاااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه روز که بازم با مامانی بابایی خاله مهسا لنا جون و عمو علی بیرون رفتیم واسه خرید من اصرار داشتیم که عمو منو بغل کنه ولی مامانی می گفت که عمو گناه داره خسته میشه منم که گوشم به این حرفا بدهکار نبود اینقدر پامو زمین کوبیدم و گریه کردم که عمو بغلم کرد آخ که اون چند ساعت که بیرون بودیم بغل عمو چقدر خوب بود مامانی اینا خسته شده بودن ولی من نه!!!!!عمو طفلکی خسته شده بود ولی به خاطر اینکه من ناراحت نشم هیچی نمی گفت

روزی که مجبور بودیم دیگه از تبریز بریم من اینقدر ناراحت بودم گریه کردم اعظم جون و عمه حبیبه واسه اینکه من دیگه غصه نخورم چند تا شاخه گل چیدن و بهم دادن منم که عااااششششق گگگگگگگللل

این بود خلاصه ای از مسافرت چند روزه ما به تبریز

نظر یادتون نره!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 16:19  توسط خاله , عمه مهسا  | 

عکس پارمیدا و زهرا

.اینم چند تا از عکس های پارمیدا جون

 

 

و این هم زهرا خانومی

نظر یادتون نره

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 20:6  توسط خاله , عمه مهسا  | 

سلام

سلام به همه دوستان گلم

این وبلاگ در مورد خواهرزاده من پارمیدا و برادرزاده ام زهرا هستش

تو این وبلاگ می خوام بخشی از شیطونی های این دو دختر شیطون بلا رو شرح بدم

پارمیدا جون ۴ سال و ۲ ماهشه و زهرا خانومی ۱سال و ۱ ماهشه و پارمیدا زهرا رو مثل خواهرش می دونه و خیلی دوستش داره

جالب اینجاست پارمیدا هروقت با مامانش(خواهرم مریم جون)میره بیرون خرید کنند اکثر مواقع با یه کادو واسه زهرا بر میگردهو میگه واسه آبجی زهرا خریدم نبینم خرابش کنید ها وگرنه ادبتون می کنم زهرا آبجی منه

خوش به حال زهرا کسی نیست واسه ما اینطوری کادو بخره

البته پارمیدا منو هم خواهر خودش می دونه و هر وقت بخواد خودشو لوس کنه منو اینطوری صدام میکنه:خواااااهرر جاااااااان!!!!!!!

زهرا خانومی خیلی نازه و یه چند تا کلمه هم بلده حرف بزنه

هروقت می پرسیم که زهرا مامان دوست داری؟میگه نه!

بابا دوست داری؟میگه نه!

مادر پری(مادر من) دوست داری ؟میگه نه!

عمه مینا دوست داری؟میگه نه!

خلاصه اسم هر کسی رو ببری و بگی دوست داری میگه نه! ولی ولی بگی زهرا دوست داری؟خانوم خانوما هم با سر جواب مثبت میده!!!!!!!!

میبینید برادرزاده ام خیلی از خود راضیه!!!!!!!

تا توضیحات بعدی فعلا" بای

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 19:28  توسط خاله , عمه مهسا  | 

خوش آمدید

 

 

*به وبلاگ پارمیدا و زهرا خوش آمدید*

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 17:12  توسط خاله , عمه مهسا  |